بیداد

سعدیا حب وطن گرچه حدیثی است صحیح ...... نتوان مرد در اینجا که من اینجا زادم

داستان بدون نام (3)

٢. دعا

در نهایت تعجب، شوک صندلی چرخدار بسیار مفید بود. مسایل روشن‌تر و واضح‌تر شدند. دیگر به نقشه‌های بزرگی که در سر داشتم فکر نمی‌کردم، و دوستانم پس از آن اتفاق لعنتی با حصار ترحمی که دورم کشیده بودند آزادانه با من صحبت می‌کردند. کم‌کم بدون هیچ مانعی بحث‌کردن راجع به سیندروم لاکد-این(1) را آغاز کردیم: اول از همه اینکه این بیماری نادر است. شانس گرفتار شدن در این تله جهنمی تقریبا مثل برنده شدن در یک بخت‌آزمایی است. در بِرک(2) فقط دو نفر بودیم که دچار این وضعیت شده بودیم و بایستی اضافه کنم که مورد من شبیه نمونه‌های دیگر نیست. من قادر به تکان دادن جزئی سرم هستم که معمولا در بیماران مبتلا به این مرض دیده نمی‌شود. از آنجا که بیشتر قربانیان این بیماری شبیه به یک گیاه زندگی می کنند، بیماری علاج مشخصی ندارد. تمام آنچه معلوم است این است که حتی اگر زمانی دستگاه عصبی بدن دوباره شروع به کار کردن کند این را با سرعتی مثل سرعت رشد مو از بیخ مغز انجام خواهد داد. بنابراین سالها طول خواهد کشید تا من بتوانم انگشتان پای خود را تکان دهم.

در واقع تنها می‌توانم امیدوار به بهبود مجرای تنفسی خود باشم. و اینکه در درازمدت بتوانم طبیعی‌تر غذا بخورم و این یعنی بدون کمک لوله‌هایی که به معده‌ام وصل شده‌اند. در نهایت شاید بتوانم به طور طبیعی، بدون دستگاه تنفس، نفس بکشم و به اندازه‌ای بازدم داشته باشم که بتواند تارهای صوتی‌ام را به لرزه درآورد.

 (1)     بیماری نادر که در فارسی بستگی هم نامیده می‌شود. بیمار کاملا فلج شده و قدرت تکلم و حرکت (در مواقعی حتی بینایی و شنوایی) خود را از دست می‌دهد. در این بیماری معمولا مغز بیمار کاملا فعال است. چند سال پیش جوانی فرانسوی که به این بیماری مبتلا شده بود با نوشتن نامه‌ای به رییس‌جمهور توانست برای نجات مادر خویش از رنج و عذاب حکم مرگ اجباری خود را بگیرد و به این ترتیب پزشکان به زندگی وی پایان دادند.

(2)       شهری در فرانسه  

+ روح اله فرج زاده ; ۱٠:٤۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۸/٢٢
    پيام هاي ديگران ()