بیداد

سعدیا حب وطن گرچه حدیثی است صحیح ...... نتوان مرد در اینجا که من اینجا زادم

داستان بدون نام (2)

ملبس که شدم مراسم شروع شد. دو تن از کارکنان بیمارستان شانه‌ها و پاهای مرا گرفته و از تخت بلند کردند و بی‌تکلف روی صندلی چرخدار گذاشتند. به این ترتیب رسما از بیمار با مرض نامشخص به یک فلج کامل تبدیل شدم. حاضران دست نزدند ولی کمی نزدیکتر آمدند. پرستاران مرا مجبور به طی طول و عرض کف بیمارستان کردند تا مطمئن شوند که حالت نشسته باعث بروز تشنج غیر‌قابل‌کنترل در من نمی‌شود؛ اما برای من دیگر تفاوتی نمی‌کرد چرا که امیدهای من برای آینده به طرز ظالمانه‌ای نابود شده بودند. پرستاران بالش مخصوصی را زیر سر من قرار ‌دادند: بالشی که مثل سر یکی از آن زنان آفریقایی، که پس از سالها  کشیده شدن گردنش را از حلقه آزاد کرده بودند، تلو‌تلو می‌خورد. "می‌توانی از پس صندلی چرخدار بیایی" این را متخصص کاردرمانی با تبسمی روی لب مثل یک خبر خوش به من گفت، در حالی که در گوشهای من زنگ حبس ابد را به صدا درآورد. در یک لحظه من واقعیتی ترسناک را دیدم که کورکننده‌تر از یک انفجار اتمی و برنده‌تر از تیغ گیوتین بود. آنها همه اتاق را ترک کردند.

در حالیکه سه نفر مرا دوباره روی تخت می‌گذاشتند، من به فیلمی فکر می‌کردم که در آن گانگسترها جسد خبررسان کشته‌شده را در صندوق عقب ماشینشان می‌انداختند. صندلی چرخدار در گوشه‌ای خالی رها شده بود و لباسهای من بر روی پشتی پلاستیکی آبی‌ رنگ آن انداخته شده بودند. قبل از آنکه آخرین روپوش سفید اتاق را ترک کند به سختی علامت دادم که تلویزیون را برایم روشن کنند. تلویزیون مسابقه هوش مورد علاقه پدرم را نشان می‌داد. از طلوع آفتاب، باران ریز مدام به شیشه‌های پنجره می‌زد.

+ روح اله فرج زاده ; ۱۱:٠٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۸/٢۱
    پيام هاي ديگران ()