بیدادسعدیا حب وطن گرچه حدیثی است صحیح ...... نتوان مرد در اینجا که من اینجا زادم |
||
۱- مرز میان لذت و دیوانگی کجاست؟ آیا اساسا مرزی هست؟ آیا لذت بردن نوعی دیوانگی نیست؟
۲- مرز میان عشق و دیوانگی کجاست؟ این را به خاطر یکی از مطالب صفحه حوادث روزنامه هم میهن می نویسم. مردی بر اثر فقر خودش و زنش را آتش می زند زن به خاطر عشقی که به مرد داشته با وجود آنکه خود در آتش می سوخته سعی در نجات مرد می کند. نتیجه آنکه مرد زنده می ماند و زن می میرد. البته زن عاشق قبل از مرگ به پلیس می گوید که عاشق شوهرش بوده و مرد فقط به دلیل فقر این کار را کرده.
۳- هوا که بارانی می شود خودبخود دل من هم بارانی می شود. دلم می خواهد یک استکان چای قند پهلو دستم بگیرم و بنشینم جلوی پنجره و بروم سفر... سفر خیال...
۴- انسان مجموعه ای از عیوب و اشتباهات جبران ناپذیری است که به طرز ماهرانه ای به هم بند زده شده اند.
صبح امروز یادداشت الهه (وبلاگ خروش) رو می خوندم. از آزمایشاتش نوشته بود و مصیبتهاش. من هم براش کامنت گذاشتم که برای من هم دقیقا همونجوریه. یعنی هروقت انتظار دارم که روز پرباری در آزمایشگاه داشته باشم هر کاری می کنم آزمایشهایم جواب نمی دهند، وسایل آزمایشگاهی رو می شکنم و از این حرفها. برعکس موقعی که اصلا انتظار ندارم جوابهای خیلی خوب می گیرم. این را گفتم که برسم به امروز: تمام کارهای مقدماتی آزمایشم به خوبی و خوشی پیش می رفت و خوشحال بودم که بعد مدتها می تونم یک آزمایش مقاله بشو رو انجام بدم. برای پروسس کردن داده ها باید اول تصاویر رو با استفاده از میکروسکوپ روی نوار ویدئویی ذخیره می کردم. آزمایش رو که شروع کردم دگمه رکورد ویدئو رو زدم کار نکرد که نکرد... و این یعنی یک معطلی حداقل دوروزه....
- فیلم نقاب رو توصیه می کنم ببینید. به نظرم یکی از بهترین فیلمنامه های سالهای اخیر سینمای ایران را داراست. نویسنده فیلمنامه هم پیمان قاسم خانی است. شوکهای زیادی در طول فیلم به آدم وارد می شود و تقریبا تمام حوادث فیلم غیرقابل پیش بینی هستند.
- دقت کردین اکثر ما ایرانیها دوست داریم بدون اینکه از ما درخواست شود به مردم مشاوره دهیم؟ ما ملت «نصیحت» هستیم و خیلی اوقات (به نظر من) با گفتن نکات بدیهی به دوستانمان ناخودآگاه به شعور و فهم آنها توهین می کنیم...
با استاد سلیمی در حال فیض بردن از زیبایی ها و زشتی های لندن بودیم. رسیدیم به یک منظره زیبا. تصمیم گرفتیم که عکسی به یادگار بگیریم. از آنجا که چندی از برادران و خواهران چینی مشغول عکسبرداری بودند باید منتظر می ماندیم. ایستاده بودیم که دو مرد به نزدیکی ما رسیدند، یکی بالای ۶۰ سال با ظاهری مرتب و کت و شلوار و کراوات و دیگری بین ۴۰ تا ۵۰ سال با ته ریشی مشابه مسولانی که باید ریش بگذارند. مرد ته ریش دار زل زده بود به من و حمید که بالاخره گفت سلام و ما هم گفتیم علیک السلام. بعد گفت ایرانی هستید. ما هم گفتیم: بله
-اینجا چه می کنید؟
+آمده ایم کنفرانس
-اتفاقا ما هم آمده ایم کنفرانس غلات.
مرد کراوات دار پرسید: چکار می کنید. ما هم گفتیم درس می خوانیم. در همین حال مرد دیگر مشغول براندازی من و حمید بود. به لباسمان نگاه می کرد و خلاصه گفتیم نفت می خوانیم. مرد کراوات دار گفت: اتفاقا پسر من هم ۱۲ سال در شلمبرگر (شرکت نفتی فرانسوی-آمریکایی) کار می کرد. گفت کجا درس خوانده اید. من گفتم امیرکبیر و حمید گفت شریف. در همین حال آن یکی مرد انگار که حالش خراب شده باشد ۲ متری از ما فاصله گرفت و گفت: اینها الکی می گویند...نخوانده اند. بعد پیرمرد با شنیدن نام شریف گفت اتفاقا پسر من هم در شریف درس می خواند. بعد پرسید در چه مقطعی؟ ما هم جواب دادیم: دکترا. مرد کراوات دار لبخندی زد و گفت: اتفاقا پسر من هم الان در ام.آی.تی در مقطع دکترا تحصیل می کند. در همین حال مرد ته ریش دار دوباره به سمت ما برگشت و گفت: اینها درس نخوانده اند (یعنی اینکه داریم دروغ می گوییم). رو به حمید کرد و گفت: خوندین؟ حمید بیچاره اولش نفهمید بعد که متوجه شد گفت: بله شریف خوندم. مرد ته ریش انگار که بخواهد مچ بگیرد گفت: چی خوندین؟ چی خوندین؟ حمید هم آرام گفت: مهندسی شیمی. بعد هم رفت و دیگر هم طرف ما برنگشت. پیرمرد کراوات دار برایمان آرزوی موفقیت کرد و رفت.
نکته ۱: ادب از که آموختی از بی ادبان
نکته ۲: هنر نزد ایرانیان است و بس.
نکته ۳: در دنیای مدرن تعریف هنر عوض شده است.
نکته ۴: بعضی ها با دیدن موفقیت خیلی ها آنجایشان می سوزد.
۱- گفت از نظر روانشناسی خارجی زاده ای که بر ضد مهاجران باشد یک «حرامزاده» است. منظورش سارکوزی رییس جمهور فرانسه بود. این را یک فرانسوی به من گفت.
۲- می گویند سلامت عباس حکیم زاده و احسان منصوری از بازداشت شدژان دانشگاه امیرکبیر وخیم است. اول برای سلامتی شان و بعد برای آزادی شان دعا کنیم. البته اگر خدایی برای شنیدن دعاهامان وجود داشته باشد.
۳- این هفته دو (و احتمالا سه) پرزنتیشن (سخنرانی) دارم. اولی درباره گرم شدن زمین و ذخیره سازی دی اکسیدکربن در آبهای زیرزمینی و دومی درباره نفوذپذیری لایه های نازک مایع نسبت به گازهاست. سومی هم که فعلا در لیست ذخیره است (و خدا کند همانجا هم بماند) درباره شبیه سازی عددی ذخیره دی اکسیدکربن می باشد. امروز عصر هم می روم لندن برای این کنفرانس.
- دیروز تا دیر وقت باید آزمایش انجام می دادم و فرصت هم نشد که شام بخورم. در کتاب زندگینامه ون خوخ (ون گوگ) خوانده بودم که این نقاش شهیر که همیشه فقیر بود برای رفع گرسنگی (چون پولی برای خریدن نان نداشت) قهوه می خورد. من هم سه تا قهوه خوردم اما... خانه که رفتم هر کاری می کردم خوابم نمی برد...
- یکی اومد اینجا گفت آقا من می تونم موقعی که شما نیستید از این کامپیوتر استفاده کنم گفتم اشکالی ندارد. امروز باید داده های آزمایشگاهی ام را پروسس می کردم. رفتم اتاق دیدم همان دانشمند جوان پشت کامپیوتر نشسته. گفتم می تونم از کامییوتر استفاده کنم؟ بلند شد و با نگاهی مالکانه به کامپیوتر گفت: اشکال نداره می تونی استفاده کنی...نیم ساعت خوبه؟ نمی دانم چرا همین جوری یاد سنگ پای دیار قزوین افتادم.
- امروز رفتم فلاسک چای را برداشتم و یک چایی دپش برای خودم ریختم. اومدم پشت کامپیوتر نشستم. با لذت از پیش آماده شده یک قلپ از چایی را خوردم.... عین زهرمار بود. این چینی ها باید یاد بگیرند که فلاسک چای عمومی جای چای خصوصی نیست!
- دانشمند شدن آسان نیست!!!
دوست وبلاگی ام «یک دمدمی» از من خواسته که شخصیتهای تاثیرگذار زندگی ام را اینجا معرفی کنم:
۱- مادرم: نامش شیرین است و همیشه و همه جا با من است. شیرینی های زندگی ام را بیشتر مدیون اویم. مادرم اسوه صبر و استقامت من است. سختی و بیماری بسیار کشیده اما مثل کوه پشت همه مان ایستاده...
۲- پدرم: اسمش التفات است و توجهات او (و شاید سخت گیریهایش) بوده است که خیلی چیزها را به ماها آموخته است. برایم مظهر تلاش است و اینکه چگونه می توان از هیچ زندگی ساخت.
۳- بدون ترتیب: تمام اعضای خانواده ام.
۴- شجریان: آرامش را از آوازهای او می گیرم و صدای او بوده که در تنهایی ها و غمهایم مرا نجات داده است.
۵- پژواک و پژواکی ها: نشریه دانشجویان خوابگاهی پلی تکنیک و آنها که با قلم سالهاست که سیاهی تباهی را به تصویر می کشند. در این قسمت از پویا و رضا دلبری هم زیاد آموخته ام.
۶- از میان شاعران علاقه ویژه ای به سعدی و غزلیاتش دارم.
اگر قرار به دعوت است من هم صادق عطاری، چهار مهندس نفت، پویا و علی وکیلی را به نوشتن دعوت می کنم.
آقا اصلا حماسه ای در کار نبود. نوشته بودند حماسه سرخ در راه است فکر کردم قرار است کلی آدم شهید شوند ولی اینطور نشد... فقط پرسپولیس باخت آن هم ۴-۱.
مملکت باحالی داریم. یکی شرکت یک میلیاردی را با قیمت ۱۰۰ میلیون پیشکش می دهد، دیگری فلان شرکت را منت گذاشته و به عنوان هدیه ای ناقابل قبول می کند. حالا هم که قرار است انشالله باشگاه پاس تقدیم شود... مبارک همدانی ها باشد...
- قبلا به اسم «ما مردم» می زد و می کشت و مدتی است دوربین به دست باز هم به نام «من و تو» ادعای جایزه های بزرگ دارد... آقای مسعود خان را می گویم. اشتباه نکنید کیمیایی نه ده نمکی. آقایان به نام مردم پرده های سینماها را پاره پاره می کردند و باعث سقط جنین می شدند و الان هم به نام حیایی و عبدی و ... ادعای جایزه... آقا جان لطفا بفرما ته صف اینجا زنبیلی نیست...
چند فتوا از آیت الله خامنه ای: تراشيدن ريش بنابر احتياط حرام است و احوط اين است كه احكام و آثار فسق بر آن مترتّب مىشود....بنابر احتياط، گرفتن اجرت در برابر تراشيدن ريش، حرام است.... تراشيدن مقدارى از ريش حكم تراشيدن تمام آن را دارد.... بنابر احتياط خريد و ارائه لوازم ريش تراشى به ديگران جايز نيست مگر در مقام ضرورت
توضیح: بنا بر احكام اسلامي، شخص فاسق، اجازه امامت جماعت و حضور در دادگاه به عنوان شاهد را ندارد و پدر دختر نميتواند اجازه ازدواج با شخصي را كه مرتكب اين عمل فسقآميز ميشود به دختر خود بدهد.
۲۶ ما می ۱۹۰۷ برابر با ۵ خرداد ۱۲۸۶ از خیل چاههای بیشمار انگلیسی یکی شان به نفت رسید و جیب انگلیسی ها را پر کرد.... انگلیسی ها استدلالشان این بود که نفت را ما در ایران پیدا کردیم و بنابراین از آن ماست... اما سالهاست که می شنویم نفت باعث شد کشور ما دموکرات نشود، اما دو سوال:
۱- آیا پیش از پیدا شدن نفت دموکراسی داشتیم که با پیدایش نفت از بین برود؟
۲- آیا قبل از پیدایش نفت کاری و تولیدگر بودیم که می گوییم نفت ما و دولتمردان ما را تنبل کرد؟
در یکی از فیلمهای «صمد» یکی می گوید آی... عربها و مغولها به ما حمله کردند و کتابخانه های ما را به آتش کشیدند و .... بالاخره باعث بدبختی ما شدند. آن دیگری می گوید: فلانی گیرم که آن کار را کردند ولی شما که ۱۰۰۰ سال وقت داشتید مملکتان را بسازید چرا این کار را نکردید؟
به نظر شما زیاده از حد اهل بهانه جویی نیستیم؟
۱-آقا ما رسما از قهرمانی استقلال ناامید شدیم. شانس پرسپولیس در شرایط فعلی برای قهرمانی از استقلال بیشتر است.
۲- ناامیدی ما باعث خوشحالی پرسپولیسیها نشود.
۳- یکی از تیترهای ورزشی که هیچ وقت فراموش نکردم تیتر روزنامه خبر ورزشی در زمان بازیهای لیگ آزادگان بود. استقلال به ابومسلم در ورزشگاه آزادی باخته بود و بازی برگشتشان در مشهد بود. استقلال یکی از بهترین بازیهای آن فصلش را در مشهد انجام داد و ابومسلم را برد. فکر می کنم هفته های آخر هم بود. خبر ورزشی تیتر زد: استقلال به هیچ تیمی ۶ امتیاز نداد! در حال حاضر تیمهایی چون پیکان هم از استقلال ۶ امتیاز می گیرند. آقا رسما برای موفقیت تیمهای تراختور، استقلال و منچستر از این به بعد طرفدار این تیمها نمی باشم... به خاطر کامران از این به بعد طرفدار ابومسلم هستم!
ایام عید تعدادی از دوستانم که قصد زیارت بلاد ترکستان را داشتند زحمت کشیدند و برای دیدن من به شهر گل و بلبل اهر هم آمدند. صبح روزی که قرار بود اهر را ترک کنند تصمیم گرفتیم که من دیدنیهای اهر را به آنها نشان بدهم. بعد از بازار نصیربیگ و میدان یادبود و پارک شیخ شهاب و غیره تصمیم گرفتیم که از موزه شیخ شهاب الدین محمود اهری هم بازدید کنیم. ترکیب جالبی بود. عکس امام خمینی رفته بود داخل قابی مثلا تاریخی و ... بگذریم. وسط موزه کوزه ای بسیار بزرگ (مثلا به ارتفاع ۲ متر و قطر ۱ متر) گذاشته بودند که بنا به ادعای آقای راهنما مربوط به زمان اشکانیان بود! از تعجب نزدیک بود شاخ دربیاورم. نه اینکه باور نکنم که اثری از دوران اشکانیان در اهر هم باشد...نه... موضوع این بود که چنین اثر به ظاهر مهمی بدون حفاظ وسط موزه رها شده بود. به آقای راهنما گفتم هر کجای دنیا که باشد چنین اثری را داخل حفاظهای مخصوص می گذارند که از خطر رطوبت و بقیه عوامل مثل تماس بازدیدکنندگان در امان باشد. آقای راهنما گفت که قرار است در «آینده نزدیک» برای این کوزه هم همین کار را بکنند...
القصه بازدید از موزه که تمام شد آقای راهنما که اشتیاق ما را دیده بود گفت می توانید از حیاط که مقبره شیخ شهاب در آن است بازدید کنید. بعد انگار که یادش افتاده باشد گفت که ضمنا در گوشه حیاط چند کوزه دیگر مربوط به دوران اشکانی گذاشته ایم. می توانید آنها را هم ببینید. رفتیم گوشه حیاط. زیر گونی گندم دو سه تا کوزه بود که معلوم بود برف و باران را همین جوری تحمل می کنند.
آقای رییس موزه شهرستان اهر
یا به مردم دروغ نگویید یا اینکه لیاقتتان را در پاسداری از آثار باستانی نشان دهید. نمی شود که آثاری که بنا به ادعای خودتان قدمتی ۲۰۰۰ یا ۳۰۰۰ ساله دارند را همین جوری ول کنید وسط دانه های گندم که توالت عمومی هر پرنده و چرنده ای باشد که برای میل کردن غذا به آنجا می آیند... (عکس زیر مربوط به همان کوزه ها می باشد.)
