بیدادسعدیا حب وطن گرچه حدیثی است صحیح ...... نتوان مرد در اینجا که من اینجا زادم |
||
همسفر
شاهی که بر هیچ حکومت می کرد
روزی روزگاری پادشاه ظالمی بود که با مشت آهنين حکومت می کرد. او با يک ارتش قوی و خزانه پر از طلا قدرتمندترين شاه دنيا بود. [اما]... يک روز فرمانده ارتش با يک خبر بد به ديدار شاه رفت و گفت:
- اعليحضرت، سربازان من از جنگ خسته شده اند. از غذای بد و گل و خون به تنگ آمده اند و دلشان می خواهد که به خانه هاشان برگردند. ما تا به حال نصف دنيا را فتح کرده ايم و خزانه های طلامان در حال ترکيدن هستند. مردم فکر مي کنند که ديگر کافی است.
شاه فریاد زد:
مردم فکر می کنند؟ چرا باید نظر مردم برای من مهم باشد؟ من هستم که این پادشاهی را اداره می کنم نه مردم. هر کسی که آماده جنگ نیست را اعدام کن..
- قربان این کار را انجام داده ام. صدها نفر را اعدام کرده ام ولی با این حال مردان من دیگر حاضر به جنگ نیستند. حتی جلادان هم دیگر حاضر به اعدام سربازان نیستند.
- پس جلادان را اعدام کن
- شخص من؟ قربان من این کار را نمی توانم انجام دهم. همه آنها از دوستان نزدیک من هستند.
- پس خود ترا هم اعدام می کنم... نگهبانان وی را دستگیر کنید...
ولی تلاش شاه بی نتیجه بود. شاه کسی را پیدا نکرد که فرمانده را دستگیر کند.
شاه خشمگین فریاد زد:
- خودم همه تان را خواهم کشت.
در همین موقع یکی از نگهبانان قصر وارد شد و اعلام کرد که صدها زن و کودک جلوی درهای قصر شاه جمع شده اند و می خواهند که به مرادنشان اجازه داده شود که به خانه هاشان برگردند.
شاه گفت:
- به آنها بگویید که به خانه هاشان برگردند.
نگهبان گفت:
- قربان این کار را کرده ایم ولی هیچ کس گوش نمی کند.
- ضس همه شان را به دار بکشید.
- اعلیحضرت برای این کار طناب کافی نداریم.
- دستگیرشان کنید.
- قربان در زندان جای کافی نداریم.
- پس بگذارید همانجا بمانند تا غائله تمام شود.
نگهبان پرسید:
- قربان پس چگونه آذوقه به داخل قصر بیاوریم؟
- فعلا به اندازه کافی آذوقه ذخیره داریم. تمام این «نافرمانی» ها مرا گرسنه کرده است. ناهار من کجاست؟
نگهبان جواب داد:
- قربان آشپز هم به جمع معترضان پیوسته است.
- من هنوز طلاهایم را دارم. به خزانه دار بگویید به هر کسی که از من اطاعت می کند یک سکه طلا دهد.
نگهبان گفت:
- قربان خزانه دار هم بیرون قاطی معترضان است. بقیه خدمه قصر مشغول جمع کردن اسباب و اثاثیه خود هستند.
شاه ناامید از همه جا مجبور شد که برای خودش غذا درست کند، لباسهایش را بشوید، لباسهایش را خودش بپوشد و تختخوابش را مرتب کند. با گذشت زمان متحصنان به خانه هایشان برگشتند تا زندگی خود را شروع کنند. سربازان کم کم به خانه برگشتند. شاه مجبور شد که تمام طلای خود را بردارد و به کلبه کوچکی برود که زحمت زیادی نداشته باشد.
دیگر هیچ کس از او فرمانبرداری نمی کرد -نه بچه های همسایه زمانی که از آنها می خواست که باغش را ترک کنند و نه حتی سگش. روزها شاه می نشست و سکه هایی را می شمرد که هیچ کس حاضر به قبول کردنش نبود. فقط گاهی اوقات یکی از دوستان قدیمی اش پیش او می آمد و با او شطرنج بازی می کرد ولی برخلاف گذشته دیگر اجازه نمی داد که شاه برنده شود.
در همین حال مردم پادشاهی به صلح رسیدند و پس از آن در خوشبختی زندگی کردند.
***این داستان کوتاه در شماره اکتبر ۲۰۰۵ خبرنامه گلوبال بیتس چاپ شده است.***
هر سال مهرماه همزمان با روز تولد استاد شجریان عده ای سعی می کنند با تاختن علیه وی خود را بزرگ کنند. این افراد معمولا لینک مطالب خود را در سایتهای مختلف می گذارند و خوانندگان هم فقط به خاطر نام استاد نگاهی به مطلب می اندازند. چند سالی است که حمله به شجریان اوج گرفته است. راستش در این چند سال هیچ نقد درست و حسابی در مورد کارهای شجریان ننوشته شده است. هر چه بوده یا تعریف مطلق بوده و یا مثل نوشته های اخیر بعضی ها در رد تمام و کمال وی بوده است.
آنچه مبرهن است شجریان در موسیقی ایران جای کسی را تنگ نکرده و جای کسی جز شجریان ننشسته است. اگر دیگران شجریان نشدند و اگر مردم به جز شجریان به خواننده های دیگر اقبال مداوم نشان ندادند اشکال از دیگران و چشمان تنگ ماست نه شجریان.
زمانی که احساس می کنم باید جوک تعریف کنم «حقیقت» را می گویم چرا که حقیقت بامزه ترین جوکی است که در دنیا وجود دارد (فکر کنم این جمله از برنارد شاو هست)
- هیچ چیزی وحشتناک تر از حقیقت نیست