بیدادسعدیا حب وطن گرچه حدیثی است صحیح ...... نتوان مرد در اینجا که من اینجا زادم |
||
مصدق در قلب آقايان...
- چند سال پيش در حال گذر از يکی از بزرگراههای پرتردد تبريز، بر روی ديوار يک ساختمان دولتی جمله ای منتسب به يکی از بزرگان نظام جمهوری اسلامی با اين مضمون را ديدم: «ملی گرايی از شرک هم بدتر است». جمله آنقدر به نظرم مسخره آمد که بلافاصله فکر کردم اين جمله بايد جعلی باشد ولی اگر جعلی بود احتمالا نبايد نوشته می شد.
- نزديکی های انتخابات و راهپيمايی ها، يعنی دقيقا زمانی که حکومت برای نمايش مشروعيت خود نياز به مردم دارد، معمولا حس ملی گرايی راديو و تلويزيون گل می کند و سرودهای ملی يکی پس از ديگری در ساعات پربيننده از راديو و تلويزيون به سمع و نظر بينندگان و شنوندگان محترم می رسد.
- در سه چهار روز گذشته آقايان احمدی نژاد، لاريجانی و بذرپاش مساله هسته ای را با ملی شدن صنعت نفت مقايسه کرده و بدين ترتيب سعی کرده اند با زنده کردن نام مصدق حمايت مردم را از خود جلب کنند.
- اتفاقات جالبی در حال رخ دادن است. با اينکه تقريبا به نام هر شهيد ايرانی و لبنانی و فلسطينی مدرسه، خيابان و حتی ميدان وجود دارد، نام بزرگترين شخصيت ملی معاصر ايران در سالهای اخير جزو تابوهای نظام بوده و حتی سعی شده است با بزرگ کردن آيت ا... کاشانی نقش دکتر مصدق در تاريخ معاصر ايران کمرنگ جلوه داده شود. حتی سعی شد تعطيلی روز ۲۹ اسفند از تقويم ايران حذف شود هرچند که خودشان هم فهميدند که نمی توانند نام مصدق را به راحتی از حافظه ايرانيان حذف کنند.
- در حال حاضر که به حمايت «ملي» ايرانيان نياز دارند معلوم شده است که آقايان به عشق مصدق زندگی می کرده اند و وی در قلب آنان جای داشته است.
- اگر ملی گرايی از شرک هم بدتر است و اگر «امت» بر «ملت» ارجحيت دارد، اگر ايرانيان بيش از آنکه ملی گرا باشند، اسلام گرا هستند چرا در مواقع بحرانی به جای استفاده از «احساسات اسلامي» مردم از «احساسات ملي» آنان سوءاستفاده می شود؟ اگر ملی شدن صنعت نفت و مصدق برای آقايان مهم است، چرا حداقل يکبار سعی نشده است نام وی در اماکن و رسانه های دولتی به نيکی مطرح شود. صد البته جواب اين سوالا بسيار آسان است و خود آقايان هم می دانند که در چه مخمصه عجيبی گير کرده اند و گرنه ملی شدن صنعت نفت کجا و طلب از آمريکا برای ورود به ايران کجا؟ آن يکی دست بيگانه از ثروت ملی بريد و اين يکی در تمنای پيدا کردن شريک برای تاراج اندوخته های مادی و معنوی ايرانيان پرپر می زند.
رنگِ زردم را ببین بـرگِ خزان را یــاد کن
با بزرگان کـــم نشین افتادگان را یاد کن
مرغِ صیادِ تــوام، افتــادهام در دام تـــو
یا بکش یا داد ده یــــــا از قفس آزاد کن
ابر اگر از قبله آید سخت بـــــــاران میشود
شاه اگر عادل نباشد مُلک ویـــران میشود
یک نصیحت با تو میگویم به کس ظاهر مگو
خــانهی نزدیکِ دریــــــــا زود ویران میشود
اين شعر زيبا را با صدای زيبای سيما بينا بشنويد (اينجا را کليک کنيد)
حکايت مرگ و خنده
خسته ام، مثل آن روزهای اولی که دیده بودمت و به دنبالت می دویدم و تو مرا نادیده می گرفتی و به قول خودت می رفتی دنبال کارهای مهمتر. خسته ام مثل روزی که خسته دیدمت و شکستم به خاطر تو و تو باز بر این شیشه شکسته سنگ زدی و من ناله نکردم به خاطر تو.
می خواستم این بار از خودم برایت بنویسم ولی راستش را بخواهی هیچ وقت نتوانستم زمانی که تو در ذهن من هستی، جز تو بر روی کاغذ بیاورم. روزی این را به تو گفتم و تو خندیدی. یادت هست من هم خندیدم و تو خنده ات را قطع کردی ولی من خندیدم و خندیدم. آنقدر خندیدم که فکر کردی دیوانه شده ام. ترسیدی و اتاق را ترک کردی بدون اینکه نگاه کنی و ببینی که اشک چشمانم را پر کرده است.
یادت هست آن روزها هر دو عاشق غلامحسین ساعدی شده بودیم و مثل همیشه تو بیشتر. داستانهایش را یکی یکی می بلعیدی و به حکومتی که چاپ کتابهایش را مجاز نمی دانست لعنت می فرستادی. تمام کتابفروشی های میدان انقلاب را به امید پیدا کردن کتابهای ممنوعش زیر پا می گذاشتی و وقتی پیدایشان نمی کردی به زمین و زمان لعنت می فرستادی و مرا به خاطر اینکه به اندازه کافی تلاش نمی کردم یا کمکت نمی کردم سرزنش می کردی. یادم هست یک روز یکی از کتابهای نایابش را برایت پیدا کردم. اینقدر خوشحال شدی که کتاب را از دستم کشیدی و جلد کتاب همانجا پاره شد. ولی به قول تو اینجور کتابها نوشته داخلشان مهم است و گرنه جلدش با یک روزنامه هم درست می شود. کتاب را دادم و رفتم و تو بعد از دو ساعت زنگ زدی که کتاب را تمام کرده ای. ولی من می دانستم که این کتاب بارها و بارها خواهی خواند.
من خندیدم و خندیدم و تو برای یک بار هم که شده با من نخندیدی چرا که شنیده بودی اگر به پسرها روی خوش نشان دهی پررو می شوند و آن روزها یادم هست که تکیه کلامت شده بود: این پسره چقدر پررو بود....کلمات پسر و پررو را جوری تلفظ می کردی که انگار در فرهنگ دهخدا این دو کلمه مترادف هم نوشته شده اند.
خسته بودم و می خندیدم. آمدی کنارم نشستی و گفتی که می خواهی داستانی از ساعدی را برایم بخوانی...از همان کتاب بدون جلد. نشستم کنارت و تو شروع به خواندن کردی. اگر داستان را قبلا نخوانده بودم نمی فهمیدم که چه می گویی. آنچه می شنیدم صدا بود... صدای تو که داشت چیزی را زمزمه می کرد و من به خیال خودم آن را عشق نامیده بودم. داستان را خواندی و پرسیدی به نظرت آخرش چه می شود؟ گفتم نمی دانم. عصبانی شدی و بلند شدی رفتی و من باز خندیدم.
به خانه که می آمدم به داستان ساعدی فکر می کردم. داستان پسری که از زندگی ناامید شده بود و می خواست خودکشی کند ولی دوستانش با دعوت وی به زندگی او را به خیال خود منصرف کرده بودند. و این پسر شب که شادان و خندان به خانه می آمد قرصها را برمی داشت و در حالیکه می خندید قرصها را می خورد.
در این فکر بودم چرا من اینقدر می خندیدم و از خود می پرسیدم چرا تو این داستان را برایم خواندی؟
- چند سال پيش به مناسبتی که الان دقيقا يادم نيست، مرحوم حسين عمومی، استاد شجريان، به همراه شاگردش به دانشگاه اميرکبير يا به قولی پلی تکنيک آمده بود. سخنرانی دکتر عمومی به افتخاری و انتخاب شعرهای او کشيد. گفت افتخاری گاهی اوقات شعرها را خراب می کند يعنی مثلا شعر عارفانه را شش و هشت می خواند. مثالش هم يکی از شعرهای حافظ بود ( ساقيا بده جامی ....). ادای افتخاری را هم درآورد و تاسف خورد که چرا چنين شعر بلند مرتبه ای را اينگونه خوانده است.
- امروز يک آهنگ شنيدم که شعر زيبای حافظ ( ديده دريا کنم و صبر به صحرا فکنم....) که شجريان آن را در نوار گنبد مينا خوانده است، را کاملا خراب کرده بود. آهنگی جلف بر روی چنين شعری واقعا تاسف آور بود. نتوانستم آهنگ را تحمل کنم. احتمالا خواننده لس آنجلسی اصلا معنی شعر را نفهميده و فقط خوانده که چيزی خوانده باشد. گاهی اوقات ما مدعی ها بيشتر از همه تيشه به ريشه اصالتمان می زنيم...
چه زود فراموش می کنيم...
آنها که محتاج نام بودند شعرهای خود را سرودند تا با نام گنجی بزرگ شوند و چه تلخ است فراموشکاری ملتی که نخبگانش از گذرگاه سنت نگذشته پست مدرن می شوند...

در سکوت، "همه زیر قول و قرارشان زدند". این را معصومه شفیعی میگوید که حالا دیگر"حسابی پکر" است. اما مصاحبههایش را از سر گرفته، و در عین نا امیدی از"داخل". شاید کوفی عنان، چشم در چشم از رئیس جمهور مهرورز، بپرسد: بر گنجی چه رفت؟
روزهایی که گنجی در حال اعتصاب غذا بود، هم حکومت و هم مردمان، در داخل و خارج، روزشان، بی نام گنجی شروع نمیشد. گردهمایی در برابر بیمارستان، دفتر سازمان ملل، حرکت های اعتراضی در شهرهای بزرگ و کوچک دنیا، و طومارها . اعتراض اتحادیه اروپا، رئیس جمهور آمریکا،... و عاقبت نامه کوفی عنان دبیرکل سازمان ملل به محمود احمدینژاد، رئیس جمهور منتخب.
آن وقت، ماشین توطئه به کار افتاد:"با من کسی صحبت می کرد که میگفت کاری به مرتضوی ندارم. من از مقام دیگری دستور می گیرم. شما کاری کنید آقای گنجی اعتصاب غذایش را بشکند، خودتان هم سکوت کنید، ما قضیه را حل میکنیم." این ها را معصومه شفیعی میگوید و میافزاید:" آن آقا استدلال میکرد که در این شرایط انتقال قدرت، پرونده هستهای.... بهتر است ما کاری کنیم که منافع ملی به خطر نیفتد."
از آن سو"آقای دیگری که نمی دانم که بود، ولی اعتماداکبر را جلب کرد" به او نیز شاید از همین چیزها گفت، و به این ترتیب، گنجی اعتصاب غذایش را شکست، و معصومه شفیعی ، مهر سکوت بر لب زد:"آخرین بار چهارم شهریور بود که او را دیدم. در بیمارستان حال عمومیش بد نبود، اما نه آن طور که به زندان برود. باید او را به خانه می فرستادند، که جبران هفتاد و دو روز اعتصاب غذا بشود."
شاید هم گفته بودند او را به خانه می فرستند، برای همین روز بعد، وقتی خانم شفیعی از اعزام اکبر گنجی به زندان با خبر شد، حیرت کرد. باز به راه افتاد و باز سراغ آقایان همیشگی رفت. به نرمی گفتند: ما بر سر قرارمان هستیم. و خانم شفیعی پذیرفت که چنین است. او در همان روزها در گفت و گو با روز، با اطمینان از آزادی گنجی سخن گفت.
مصاحبه
اما آقایان" یک طرفه بهره برداری کردند. معلوم شد همه سرنخ ها دست مرتضویست.شخصی که وسط آمد، نمیدانم که بود که گنجی به او اعتماد کرد. وحالا در زندان انفرادیست.اگر در بند عمومی بود، هر طور شده ما را از حال خودش با خبر می کرد. اعلام کرده اند در اوین است، ولی وقتی آنجا می رویم و سراغش را می گیریم، به ما حرفی نمی زنند.هیچ کس چیزی نمی گوید. جریان را مسکوت گذاشته اند و در داخل دیگر، کسی دنبال کار او نیست."
از هیات سه نفری می پرسیم:"مرتضوی آنها را کنار زد. نپذیرفت."
حالا گنجی در انفرادیاست، و کسی پشت درهای زندان، در انتظار آزادیش" تحصن" نکرده است. همسرش، دوباره به کوفی عنان نامه نوشته :" از داخل به طور کامل نا امید شده ام. حالا آقای احمدی نژاد هم به سازمان ملل رفته. دبیر کل سازمان ملل می تواند او را مستقیما مورد خطاب قرار دهد. البته می دانم که قضیه فراتر از مرتضوی و رئیس قوه مجریه است، ولی بالاخره، احمدی نژاد نماینده حکومت ایران است. ایران هم عضو سازمان ملل است و متعهد به عمل کردن به قوانین."
خانم شفیعی از بچه ها می گوید. از رضوانه که جزوه هایش را بردهاند. از دفترچه یادداشت هایش. از کامپیوتر دخترها و از تابستانی که بازهم بی پدر گذشت.و من به آخرین جملاتش می اندیشم:" اینها به هیچ کس پاسخگو نیستند. قدرتی دارند غیر پاسخگو."
راستی، تظاهرات برای گنجی، و گنجیها، تنها وقتی قرار است بمیرند، جایز است؟ کاش در میان پلاکاردهایی که در برابر سازمان ملل نصب شده، یکی به خط درشت بنویسد: گنجی باید زنده بماند، آزادی حق اوست. (منبع: روز)
- هفته قبل وقتی رفتم سلمونی و بابت يک اصلاح سر کوچولو بيست يوروی ناقابل دادم ياد دوست خوبم علی نادری افتادم. اين استاد بزرگوار در کمال خونسردی و بدون توجه به خواسته های ما موی ما را هر مدلی که خودش می خواست می زد ولی عوضش هيچ پولی نمی گرفت...تازه کلی هم جمعه شبها ما رو می خندوند. به قول يک نفر علی جان اگه تو مهندسی کار برات پيدا نشد می تونی بری يه سلمانی باز کنی... به قول سياوش لوووووووووووووووول نه لال...
- موقعی که داشتم می اومدم اينجا اون يکی دوستم علی حقيقت از صميم قلب به من سفارش کرد که حتما استخر بروم. انگار داشت برام وصيت می کرد. اين هفته جمعه گوش شيطان کر تصميم گرفتم به توصيه علی عمل کنم و با يکی از دوستان برم استخر. آقا از شانس ما استخر خالی خالی بود فقط من بودم و دوستم. من هم که شنا بلد نبودم يه گوشه برای خودم دست و پا می زدم و گاهی وقتها هم با نجات غريق اسرائيلی مان صحبت می کردم. می گفت ايرانيها بعد از يهوديهای شوروی سابق و مراکشی ها اقليت سوم اسرائيل هستند...ای ول ايران مهاجرفرست
- امروز اولين روزيه که به عنوان حل تمرين ميرم سر کلاس. يه خورده استرس دارم ولی استادم گفته جلسه اول هواتو دارم نترس...دعا کنيد زياد ضايع نکنم...
«...اينکه حسادت و بىعقلى يک زن چه فاجعهاى مىتواند به بار بياورد. آخه لامصب تو که مىدانستى لاله مادر دوبچه است، تو که مرا مىشناختي، چرا با زندگىام بازى کردي؟ چرا خودت را به اين روز انداختي؟. نادانى و بىعقلى تا کجا؟ او تا نرود بالاى دار نمىفهمد چهکار کرده!»
اين بخشی از مصاحبه ناصر محمدخانی درباره شهلاست (زن صيغه ايش). تمام تقصيرها در مورد کشته شدن زنش را متوجه حسادت و بی عقلی شهلا کرده است. چنان ژست مظلومانه ای هم گرفته که انگار خودش عاقل ترين فرد دنياست. جناب محمدخانی، آيا شهلا از شهوت و بی عقلی شما وارد زندگی تان نشد؟ آن ده سالی که هر روز و شب برايتان بساط آماده می کرد و از هر لحاظ ارضايتان می کرد او را بی عقل و حسود می دانستيد؟ اگر همسرتان آن موقع می فهميد و سر و صدا می کرد آيا او را هم متهم به حسادت به يک زن ديگر نمی کرديد؟ خلاصه کنم: زندگی دو زن قربانی شهوت و بی عقلی شما شد جناب محمدخانی...
طرفدار سه تا تيم بودم تو ليگ برتر هر سه تاشون اين هفته باختند. استقلال تهران که به پاس باختُ استقلال اهواز هم به ذوب آهن، شهيد قندی هم به سپاهان. فقط اين وسط تيم مجيد جلالی که به خودش نه تيمش علاقه دارم برنده شد. هفته فوتبالی بدی بود. شايد هم مقصر باخت من بودم....
تا به حال اينقدر برای نوشتن موضوع نداشته ام. از جواب بهمن پور به سروش گرفته تا سخنرانی جديد مصباح که آن را هم می توان جوابيه ای برای خاتمی دانست. از حمايتهای بی دريغ مقام رهبری از شعارهای «جذاب» احمدی نژاد تا مقاله ضعيف و پريشان محمد قوچانی درباره نظريه سلطنت که حاوی نکات مبهم و تناقضهای بسيار است. سخنرانی ملکيان در باره تمدن ايرانی و اسلام و خشم ملی گرايان بر او. اويی که زمانی از او به عنوان يک عالم معنويت گرا ياد می شد اينک متهم به اعوجاج و سفسطه گويی شده است چرا که بر خلاف عقيده آنها حرف زده است. راستش حوصله نوشتن ندارم. خودتان بخوانيد و نتيجه گيری کنيد.
فقط يک نکته: ما ايرانيها با همه ادعاهای فرهنگ ۳۰۰۰ ساله، هيچ فرهنگی را به درستی نهادينه نکرده ايم: نه فرهنگ نقد داريم نه نقدپذيری. نه فرهنگ آپارتمان نشينی داريم نه فرهنگ همسايه داری، نه فرهنگ رانندگی داريم نه فرهنگ کارگروهی...راستش نمی دانم چه داريم که به آن می باليم و در کنار فرانسوی ها جزو مغرورترين مردمان دنيا هستيم که جز به فرهنگ عظيم ايرانی به چيز ديگری اهميت نمی دهيم. فقط يک فرهنگ را خوب حفظ کرده ايم: تاختن به دوستان و ادعا...مرا ببخشيد...
چند قدم مانده به واقعه...
گفته بودی من هم يکی مثل بقيه مردها. آن روزها فمينيست شده بودی و فمينيست بودن را مساوی مخالف جنس مرد بودن قرار داده بودی. شب و روز غصه می خوردی که چرا نمی توانی برای زنان ايران کاری بکنی؟ خودت را مقصر می دانستی و همين کينه ات را نسبت به مردان بيشتر و بيشتر می کرد. خانه ات شده بود پاتوق فمينيست ترين فمينيستهای دنيا. آن هم در کشوری که زن به لحاظ تاريخی و فرهنگی تقريبا تنها وظيفه اش جلوگيری از انقراض نسل ايراني بود. اين جمله را می گفتی و گريه می کردی و من می ديدم تک تک دوستانت را که برای همدردی با تو به زور اشک خودشان را در می آوردند و مدام از مادر پيرت تقاضای دستمال کاغذی می کردند. بعد از اين جلسات به قول خودت بسيار مفيد و سازنده آدم ديگری می شدی. من معمولا جرات نمی کردم تا چند روز بعد از اين جلسات حتی به تو سلام کنم. فقط يکبار يادم می آيد اين کار را کرده باشم و آن هم روزی بود که پدرت به دليل مريضی مادرت که نقش خدمتکار شما فمينيستها را بازی می کرد گفته بود که ديگر حق نداريد جلسه هايتان را خانه او برگزار کنيد... تو تمام آن روز را گريه کرده بودی به خاطر غرور شکسته شده ات. از مادرت شنيدم که مدام پدرت را دشنام می دادی که «اين هم يکی مثل مردهای ديگر». آن شب مادرت به من تلفن زد که به دادش برسم. می گفت که طاقت شنيدن هق هق گريه های ترا ندارد...ولی توی فمينيست دلسوزی ديگران حتی مادرت را دون شان يک زن می دانستی.
آمدم به خانه تان و ساعتها پشت در اتاقت ايستادم تا در را باز کنی. شب از نيمه گذشته بود و باران می آمد. صدای رعد و برق نمی گذاشت که صدای گريه های ترا بشنويم. مادرت از خستگی گوشه ای دراز کشيده بود و پدرت در حاليکه که به عصای معروفش تکيه داده بود مدام زير لب کلماتی نامفهوم را تکرار می کرد و توی فمينيست در آن لحظه فراموش کرده بودی که مهمترين وظيفه اخلاقی يک انسان حفظ حرمت بزرگترهاست. تقصيری نداشتی چرا که زنهای بيچاره و بدبخت ايرانی يکی از مهمترين نهادهای حامي خود را از دست داده بودند. نمی دانم چطور شد که يک دفعه گفتم می توانيد جلسه هايتان را در خانه من برگزار کنيد. پدرت بلند شد و رفت اتاقش و در را هم پشت سرش بست بدون اينکه حتی کلمه ای بگويد. از درون اتاقت داد زدی: «تو هم يکی مثل بقيه مردها». چيزی نگفتم. می شناختمت. مطمئن بودم با شنيدن پيشنهاد من می آيی بيرون. جان تو آن روزها بسته به تشکيل شدن اين جلسات بود. آمدی بيرون و بدون اينکه نگاهم کنی رفتی و ملافه ای را روی مادرت کشيدی.
گفته بودم زمانی که جلسه داريد من خانه نخواهم بود و تو هم گفته بودی: «چه بهتر!». عادت کرده بودم به اين حرفها و طعنه زدنهايت و باز هم دوستت داشتم. مادرت نبود که برای مهمانهايت چايی و شربت و ميوه بياورد و يکی و دوتايشان را به اصرار تو برای شام نگه دارد. روزبروز از تعداد مهمانها -ببخشيد اعضای جمعيت دفاع از حقوق زنان- کم می شد و تو بيشتر از هميشه نااميد شده بودی...
يک روز که زودتر از هميشه به خانه آمدم ديدم که تنها نشسته ای و خبری از دوستانت نيست. يکی ازدواج کرده بود، يکی دوست پسر پيدا کرده بود و آن ديگری طلاق گرفته بود و همه اينها دليلی شده بود که فکر کنند ديگر نيازی به دفاع از حقوق زنان نيست و تمام اين وقايع برای مدت زمان زيادی غم را مهمان دل و صورتت کرده بود. ديدم که آرام آرام اشک می ريزی و گريه می کنی. مرا که ديدی اتفاقا گريه ات را قطع نکردی و تنها همان لحظه بود که فکر کردم برايت اندکی ارزش دارم. خواستم چيزی بگويم که يک دفعه فرياد زدی: «برو گمشو، تو هم يکی مثل بقيه...»
- دعوای خاتمی و خامنه ای هم خيلی باحال شده: خاتمی هفته قبل گفت که خطر تحجر خيلی جديه. دو سه روز بعدش آقای خامنه ای در ديدار با «کارگزاران نظام» به احمدی نژاد گفت که به حرفهای متحجرهايی مثل خاتمی گوش نکند و به کار خود بپردازند.
- درسته که آدم يه خورده دلش خنک ميشه وقتی می بينه آمريکا به نماينده های مجلس امام زمان ويزا نداده ولی منطقا کار آمريکا کار اشتباهيه چرا که سازمان ملل مال آمريکا که نيست. يک نهاد بين الملليه که مقرش تو نيويورکه. بنابراين ما هم اين اقدام آمريکا رو محکوم می کنيم.
- باز هم يک سوال: چرا خطر تحجر تو يکی دو هفته اخير جدی شده؟
- دعوای مايلی کهن با فدراسيون فوتبال به مراحل جالبش رسيده. مايلی کهن هم به رسم سياسيون يک نامه سرگشاده نوشته و آخرش هم نوشته که باز هم افشاگری خواهد کرد مگر اينکه «زنده نباشد». مثل اينکه غده سرطانی سعيد امامی رفته تو فدراسيون فوتبال و مايلی کهن می ترسه که بکشنش. (توهم توطئه). در ضمن علی کريمی هم از مايلی کهن دفاع کرده. آها يه چيز جالب... علی کريمی که پنج کلاس بيشتر سواد نداره و فکر کنم تا دو ماه پيش حتی اسم ماههای ميلادی رو هم نمی دونست در جواب اين سوال که چرا شماره هشت می پوشی گفته من متولد «هشت نوامبر» هستم. بابا غربزده...
- ضعيف ترين آدم دنيا کسی است که برای حل کردن مشکل خود شروع به تهديد و ترساندن ديگران می کند
- دزدترين دزدها کسی است که عشق مردم را می دزدد
- نابخشوده ترين گناه، گناه عشق است
- خداترين خدا، خدايی است که از گناه امثال من به راحتی چشم پوشی می کند
- عاشق ترين عاشقها کسی است که معشوقی نداشته باشد
بهتر است ديگر ادامه ندهم....
- ديروز آقای خامنه ای به صورت رسمی از شعار «دولت اسلامي» حمايت کرده و آن را يکی از شعارهای خوب احمدی نژاد خواند. مبارک است انشاالله...
- هفت جوان ايرانی (سابقه درخشان ۳۰۰۰ يا به عبارتی ۷۰۰۰ ساله تمدن ايرانی را به ياد بياوريد) به يک دختر افغانی تجاوز کردند.
- آقا به نظر من هم تيم ملی ايران اصلا خوب بازی نمی کند. من در اين مورد خاص حمايت شديد خود را از مواضع جلالی و مايلی کهن اعلام می کنم. برانکو هم از خاتمی ياد گرفته همه اش داره توجيه می کنه، خيلی هم بد توجيه می کنه. فرکی هم که شده محتشمی پور تيم ملی. ببخشيد که من همه چی رو سياسی می بينم.
- هر وقت قرار شده يکی از تيمهای ورزشی ما در مسابقات مختلف قهرمان بشه، گند زده است. تيم واليبال نوجوانان که قرار بود قهرمان دنيا شود تا حالا از ۵ مسابقه ۳تاش رو باخته. اصلا ما ايرانيها دوست داريم همه اش شوک وارد کنيم. چه موقعی که قهرمان می شويم چه موقعی که می بازيم.
- و بالاخره اينکه احمدی نژاد به تقليد از پيشنهاد خاتمي قصد دارد به مجمع عمومي سازمان ملل متحد پيشنهاد نامگذاري سالي را به "سال جهاني مهرورزي به بندگان خدا" بدهد. به قول سلطان بانوی بارگاه ملکوتی ای خااااااااااااااااااااااااااااک...
بانو جان دوباره سلام...
سلام، چند روزی است که منتظر جواب نامه ات هستم ولی انگار باز هم یادت رفته نامه ات را پست کنی. اشکال ندارد من باز هم منتظر می مانم، مثل همه این سالها.
دیشب بعد از مدتها فیلم بانو را دیدم. جزو معدود فیلمهایی بود که من و تو مشترکا دوستش داشتیم. طبق معمول همیشه رفتیم سینما عصر جدید. شانس آوردیم که فیلم را سالن سه نگذاشته بودند وگر نه مجبور بودیم از اول تا آخر فیلم بخندیم از بس که بعضی ها این سالن را با اتوبوس اشتباه می گرفتند و از اول تا آخر فیلمها متلک می گفتند. فیلم را دیدیم و تو عاشق خسرو شکیبایی شده بودی. بعد از فیلم گریه می کردی نمی دانم به خاطر این بود که من مثل خسرو شکیبایی نبودم یا به خاطر بانو بود. همیشه می گفتی خسرو شکیبایی بهترین هنرپیشه دنیاست و فقط حیف که موقع تلفظ «سین» سوت می زند و من با این حرف تو یاد یکی از دوستانم می افتادم که همیشه می گفت ایرانیها اهل افراط و تفریط هستند. همه «ترین» هستند...
فیلم بانو را که دیدم بیشتر عاشقت شدم. بعد از آن فیلم هم بود که شدی بانوی قصه های تنهایی من. یادت هست... همه نامه ها و نوشته هایی که آن روزها به تو می دادم با جمله «بانو جان سلام» شروع می شد و تو چه لذتی می بردی از این عبارت. خودت را در هیبت بیتا فرهی می دیدی و در خیالاتت احتمالا خسرو شکیبایی را جستجو می کردی. یکبار به تو گفتم دوستان دوره دبیرستانی ام مرا خسرو شکیبایی را صدا می زدند و تو در حالیکه انگشتت را به سویم نشانه گرفته بودی خندیدی و خندیدی...آنقدر خندیدی که نفهمیدی انگشتت تیر حقارت را بر دل من نشانه گرفته بود. شاید هم فهمیدی و به رویت نیاوردی...
جشنواره که شد گفتند فیلم «ویریدیانا»ی لوئیس بونوئل را آورده اند. چه شوقی داشتیم که این فیلم را حتما ببینیم چرا که می گفتند مهرجویی بانو را از روی این فیلم ساخته است. باز رفتیم سینما عصرجدید. فیلم را به زبان اصلی و با زیرنویس انگلیسی پخش می کردند. محو تماشای فیلم شده بودم که یک دفعه دیدم بلند شدی و با صدای بلند گفتی که نمی توانی این فیلم قیچی شده را تماشا کنی. بعد هم رفتی بیرون. با آنکه دلم می خواست فیلم را ببینم ولی من هم آمدم بیرون و عجیب آنکه تو در سالن منتطر مانده بودی مثل اینکه می دانستی من دنبالت خواهم آمد...
آن روز مفصل راجع به سانسور صحبت کردیم. «کسی که سانسور می کند به شعور بیننده و خواننده توهین می کند و تمام اخلاقیات انسانی را زیر سوال می برد. به دلیل اینکه فکر می کند انسانها اینقدر ضعیف النفس هستند که با یک جمله یا صحنه دین و دنیایشان را به باد دهند» و برایمان عجیب و جالب بود که فقط دولتهای توتالیتر سانسورچی بودند.
می دانم که تعدادی از آن نامه های «بانو جان سلام» را نگه داشته ای. چون همیشه احساس می کردم همانطور که من به نوشتن اینها احتیاج داشتم تو هم به خواندنشان احتیاج داشتی...فقط ای کاش یکبار این را به زبان می آوردی بانو جان...
دوستدار هميشگی ات
يه توضيح خيلی کوچولو
نوشته هايی که به صورت نامه در اين وبلاگ منتشر می شوند لزوما احوالات شخصی نويسنده نبوده و تمام حوادث و مکانها و شخصيتها تصادفا کنار هم چيده شده اند.
ای کاش دوستت نداشتم...
سلام، اميدوارم که حالت خوب باشد و از نامه قبلی من نرنجيده باشي. ماجرای نامه را به بعضی از دوستهايم گفتم و آنها هم به دوستهايشان، بعد مثل باد در شهر پيچيد که فلانی عاشق شده. پويا هم که گفته احتياج مبرم به دستشويی دارم. نمی دانم چرا اين پويا اينقدر در ربط دادن آقا گودرز به شقايق خانم تخصص دارد؟ استعدادی است که خدا به اين بشر داده و نمی توان هم کاريش کرد. به اين فکر می کردم که ای کاش پويا می توانست از اين استعداد در ربط دادن من و تو هم استفاده کند البته قبل از اينکه همه شهر فهميده باشند. داشتم می گفتم بعد از نامه اولم به تو هر کسی می رسيد می پرسيد عاشق شده ای؟ راستش لجم می گرفت. جواب می دادم مگر بوده روزی که من عاشق نبوده باشم؟ نمی دانم چرا اين حرفم باعث خنده شان می شد. می گفتند خيلی باحالی و از اين حرفهای جوات...
ديروز دوباره آن دوست مشترکمان را ديدم. نسبت به دفعه قبل خوش تیپ تر شده بود. نمی دانم از کجا ماجرای نامه من به تو را می دانست. کلی درباره تو حرف زد. آخر سر هم گفت که از نامه من بسيار عصبانی شده ای و گفته ای که يک جوابيه برايم خواهی نوشت. از همين الان خوف برم داشته که چه می خواهی بنويسی. حتی نمی توانم تصور کنم که نامه ای که اسم تو بر روی آن است را باز کنم چه برسد به خواندن آن. وقتی به اين موضوع فکر می کنم ضربان قلبم بالا می رود و ياد آن روزها می افتم...
از همان دوست مشترک شنيدم که قرار است دوباره در انجمن حمايت از حقوق زنان فعال شوی. راستش فکرش را که می کنم کمی برايم خنده دار می آيد. چرايش را الان نمی گويم و فعلا منتظر می مانم تا جواب نامه ام را بدهی. شايد اصلا لازم نشد که دليلش را بگويم.
يکی از دوستهايم موقعی که نامه قبلی را خوانده گفته که نبايد همه پلهای پشت سرم را خراب می کردم. الان که به آن موقع ها فکر می کنم می بينم که مسيری که من و تو در آن حرکت می کرديم کويری بود که نه احتياج به پل داشت و نه پل شکستن. مسير من و تو مسير مشخصی بود که از سراب وصل می گذشت (آن هم فقط به خاطر اينکه من تشنه بودم) و به واقعيت هجران می رسيد...
وقتی که رفتی شده بودم مجيد سوته دلان. خودم می گفتم و خودم هم جواب می دادم. مدتها فقط با غزليات سعدی خوابيدم و بيدار شدم. اما می دانی ای کاش دوستت نداشتم...
منتظر جواب نامه ات هستم...
از بس که دوستت داشتم...
سلام، می دانم که فراموشم کرده ای و شايد موقعی که اين نامه به دستت می رسد اصلا نخوانيش و به حساب ناآشنا بودن نام فرستنده فکر کنی حتما اشتباهی رخ داده است. اصلا می دانی آشنايی من و تو بر اساس يک اشتباه شکل گرفت و بر اثر يک اشتباه هم تمام شد. حالا چه فرقی می کند که اين اشتباه از طرف کداممان بوده باشد. يادم می آيد آن موقع همه کاسه کوزه ها را سر من شکستي. من هم از بس دوستت داشتم گفتم باشد هر چه تو می گويی درست است. چه می دانستم که قبول کردن اشتباه باعث می شود که همان لحظه بگويی که برای هميشه تنهايت بگذارم. راستش اين جمله آخر را طوری گفتی که هنوز هم که هنوز است خوف دارم ببينمت. حتی می ترسم اين نامه را برايت بفرستم مبادا شيشه تنهاييت را شکسته باشم. يادت هست چقدر از اصطلاح ترک برداشتن شيشه تنهايی سهراب خوشت می آمد؟ هيچ وقت نخواستم که تنهاييت را از تو بگيرم چون تو از من خواسته بودی و من نمی توانستم رو حرف تو حرف بزنم از بس که دوستت داشتم.
چند روز پيش يکی از دوستهای مشترکمان را ديدم. حال عجيبی پيدا کرده بودم از بس که ترا به ياد من می آورد. بالاخره جرات کردم راجع به تو ازش بپرسم. خيلی راحت گفت که الان دو تا بچه داری، مثل خود تو که هميشه خيلی راحت حرفهايت را به من می گفتی و خيلی راحت دلم را می شکستی ولی من چيزی نمی گفتم از بس که دوستت داشتم. حتما الان که صاحب خانواده شده ای بلدی که چه جوری مردم داری و خانه داری کنی. حتما کسی که باهاش عروسی کردی را خيلی دوست داشتی که اينقدر زود صاحب بچه شده ای. با من که بودی هميشه ادای روشنفکرها را در می آوردی که نه بچه دردسر است و بهتر است که زنها وقت خود را صرف احيای حقوق زنها کنند تا کهنه شستن بچه و من خيلی راحت اين حرفهايت را قبول می کردم از بس که دوستت داشتم.
يادم رفت از آن دوست مشترکمان بپرسم که با کی ازدواج کرده اي. يادم می آيد وقتی خصوصيات شوهر آينده ات را می گفتی تنها نقطه مشترک من با او در آدم بودنمان بود. دلم می شکست وقتی اينها را می گفتی و تو خودت هم می دانستی که اين حرفهايت مرا آزار می دهد ولی باز می گفتی و جمله هايت را مثل پتک بر سر دلم فرود می آوردی ولی من آخ هم نمی گفتم از بس که دوستت داشتم.
خيلی دلم می خواهد بدانم تنهاييت را با که قسمت کرده ای. دوست مشترکمان چيزی نگفت ولی جوری از تو بچه هايت صحبت می کرد انگار که سالها در کنارتان بوده است. حتما هنوز هم با اين دوست مشترک رفت و آمد داری و رابطه ات را با وی حفظ کرده ای ولی من راستش از همان اول از اين دوست مشترک خوشم نمی آمد. هميشه وقتی به تو می رسید از سر تا پايت را برانداز می کرد و تا رنگ لباس زيرت را هم حدس می زد و با بقيه پسرها راجع به آنها صحبت می کرد و من لجم در می آمد و هميشه باهاش دعوا می کردم از بس که دوستت داشتم.
راستش تمام اين چند روز به تو فکر می کردم. ولی فکر می کنم خيلی اشتباه کردم از بس که دوستت داشتم.
تمام
روزگار روزگار لاف زنی است
روزگار روزگار دروغ و دورويی است
زمانه زمانه فريب است
زمان خوشی ما هم می رسد
به همين خيال باش...باشه
سروش به اين آقای بازتاب جواب داده (شيعه با دموکراسی قابل جمع نيست...)
احمدی نژاد گفته وزيران من شخصيتهايی جهانی هستند، خدا را شکر بالاخره اين آقا قبول کرد که ما ايرانی ها جزو آدمهای اين دنيا حساب نمی شويم چرا که اگر اينگونه لااقل نصف وزيراش رو می شناختيم
دين ژنتيکی و هزاران سوال بی جواب
چندی پيش زنی را ديدم با حجاب کامل. قيافه اش به شدت اروپايی بود. باهم صحبت که کرديم گفت اسمش عايشه است. گفتم شايد ترک باشد (اسم عايشه در ترکيه به شدت طرفدار دارد، چرايش را نمی دانم) يا ماحصل ازدواج يک ترک يا خارجی مسلمان با يک زن هلندی. پرسيدم کجايی هستيد؟ جواب داد هلندی هستم. گفتم شايد منظورم را متوجه نشده دوباره پرسيدم: می دانم مليتتان هلندی است. اصليتتان کجايی است؟ باز هم جواب داد: هلندی. بعد توضيح داد که حدود ۷ سال است که از مسيحيت روبرگردانده و مسلمان شده است. اسمش را هم از همان موقع به عايشه تغيير داده است. گفت که در يک خانواده کاتوليک و سنتی هلندی بزرگ شده است و دو خواهر دارد. می گفت هر سه مان از همان اول با مسيحيت مشکل داشتيم و نمی توانستيم بعضی مسايل را بفهميم. بعد گفت که دو تا خواهر ديگرش دين را کاملا از زندگی کنار گذاشته و به جرگه بی دينان روزافزون اروپا پيوسته اند ولی وی به دليل اعتقادی که به خدا داشته مسلمان شده است. کنجکاو شدم از او بيشتر بپرسم. گفتم مگر مسيحی ها به خدا اعتقاد ندارند. جواب داد چرا ولی خدای مسيحيت مثل آدم زاد و ولد می کند. بعد بلافاصله گفت بزرگتر مشکل من با مسيحيت سر اين بود که نمی توانستم باور کنم مسيح پسر خداست. هيچ کس هم نتوانست مرا قانع کند و به دليل جواب نگرفتن برای اين «يک سوال» از دين مسيحيت خارج شده و مسلمانی پيشه کرده است. البته بعدا توضيح داد که در خود هلند خيلی کم موهايش را می پوشاند و اکثرا بی حجاب است ولی تمام فرايض دينی اسلام را به جا می آورد.
از من پرسيد کجايی هستم. من هم جواب دادم: ايرانی. جزو معدود دفعاتی بود که يک خارجی با شنيدن نام ايران ياد بمب اتم و ملا نيفتاد. گفت پس تو هم مسلمانی. گفتم آنرا که عيان است چه حاجت به بيان است. پرسيد شيعه ای يا سنی؟ گفتم مگر فرقی هم می کند؟ گفت چطور؟ شعر مولوی را برايش توضيح دادم که مدتها پيش در مقاله ای از دکتر سروش خوانده بودم. مولوی شيعه و سنی را اشعه هايی می داند که از يک خورشيد واحد به نام اسلام سرچشمه می گيرند. اصل همه فرقه ها واحدی به نام اسلام است که ماها بايستی سعی در حفظ آن و بهره گيری از اصل بکنيم. بعد گفتم ولی مادرزادی شيعه هستم. بلافاصله پرسيد: می توانم يک سوال بپرسم؟ گفتم بله. گفت: نظرت راجع به صيغه در شيعه چيست؟ من و منی کردم و گفتم از نظر من کار درستی نيست. انگار که حرف دلش را زده باشم گفت: به نظر من هم همين طور. گفت اين کار عين فاحشگی است با کلاه شرعی. اطلاعات اين زن تازه مسلمان درباره اسلام به طرز باور نکردنی زياد بود. از همه چيز خبر داشت از تعداد زنان پيامبر گرفته تا مسايل و مشکلات کشورهای اسلامی در حال حاضر و ماجرای اقامت ابوزيد در لايدن (البته بيشتر با روايتهای اهل سنت).
به خانه که رسيدم راجع به اين مساله فکر کردم. اين زن با يک سوال از دين مسيحيت خارج شده و به اراده و اختيار خود دينی را برگزيده که به نظرش جواب سوالاتش را بهتر در آن می تواند پيدا کند. آن وقت ما مانده ايم با هزاران سوال که نه جرات مطرح کردنش را داريم و تازه اگر مطرحش کنيم معلوم نيست چه بلايی سرمان بيايد و يا اصلا بتوانيم برايشان جواب پيدا کنيم. تازه ما فقط «آزاديم» که دين اسلام را انتخاب کنيم چرا که مثلا اگر جوابهای خود را در دين ديگری پيدا کنيم بلافاصله پس از خروج از اسلام، خونمان حلال می شود و برچسب ارتداد می خوريم. همين الانش هم احتمالا با اين حرفها بعضی ها را به اندازه کافی عصبانی کرده ام. ولی ما جوانان ايرانی مسلمان کجا بايد سوالاتمان را مطرح کنيم؟ آيا اسلام اجباری و مادرزادی و بدون تحقيق و با تقليد واقعا اسلام است يا اينکه چيزی است که به طور ژنتيک به ما منتقل شده است؟ راستش را بخواهيد به آزادی که آن زن در اختيار دين و مطرح کردن سوالاتش داشت حسوديم شد...
اشهد ان لااله الا الله (معتقدم به توحيد)
اشهد ان محمد رسول الله (معتقدم به رسالت محمد)
اشهد ان علی ولی الله (شيعه هم هستم)