بیداد

سعدیا حب وطن گرچه حدیثی است صحیح ...... نتوان مرد در اینجا که من اینجا زادم

 

       هدف من از مقاله گل يخ، دفاع از فيلمفارسي نبوده و نيست. منظورم اين بود كه سواد سينمايي بالا تنها شرط لازم براي ساختن فيلم خوب نيست. فيلم خوب هم لزوما هميشه پرمخاطب نيست و به همين ترتيب هر فيلم پرمخاطبي هم فيلم خوبي نيست.

             سال خوب و خوشي را براي همه دوستانم آرزومندم. اميدوارم كه سال 84 سال سال خوبي برای ايران و ايرانيان باشد

+ روح اله فرج زاده ; ۱٢:٥٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۳/۱٢/٢٦
    پيام هاي ديگران ()   

 

گل يخ و رمز ماندگاري فردين

چه بخواهيم و چه نخواهيم، چه دوست داشته باشيم و چه دوست نداشته باشيم، «فردين» پديده مهمي در سينماي ايران است و فيلمهاي وي بخش مهمي از تاريخ سينماي ايران را تشكيل مي دهند. شخصيتها و كاراكترهايي كه وي در فيلمهايش ارايه مي داد و همچنين جوانمردي و اخلاق نيكوي وي در زندگي واقعي اش از وي شخصيتي بسيار محبوب ساخته بود. هر چند كه طبق معمول هويت سازان جمهوري اسلامي با چاپ كتاب «تا سياهي» كه به اصطلاح خاطرات پروين غفاري بود سعي در مخدوش ساختن چهره فردين داشتند ولي فردين تا زمان مرگش محبوب همه بود و اكنون نيز در قلب بسياري از ايرانيان جاي دارد.

شخصيتهايي كه فردين نقش آنها را بازي مي كرد داراي خصوصيات بسيار مثبتي بودند كه در عين عاشقي جوانمرد و لوطي بودند. چنين تيپهايي -گرچه به سختي مي توان در عالم واقعي نظير آنها را پيدا كرد- در سينماي ايران بسيارند و خيلي ها هم آنها را بازي كرده اند ولي هيچكدام فردين نشدند. اگر بهروز وثوقي توانست با استعداد بي پايان خود نقش قهرمان عصيانگر و محبوب را وارد سينماي ايران كند و اگر در مقطعي سعيد راد به نقش ضدقهرمان ارزشي دوباره بخشيد، اين فردين بود كه چه در نقش يك فقير و چه در نقش يك ثروتمند نمونه يك انسان كامل و ايده آل را به روي پرده ها برد. هر وقت فردين مي خواند (يا يهتر است بگوييم لب خواني مي كند) انگار كه ما مي خوانيم. با آن چهره دوست داشتني اش و خوش تيپي ذاتي اش، بيننده فيلمهاي فردين مجبور است كه تا آخر فيلم با وي باشد و خدا خدا كند كه وي به معشوقش برسد، كتك نخورد، تا مي تواند نامردها را بزند و اگر وقتي دارد لبي تر كند و ترانه اي را بخواند و ما را در روياهاي خود غرق كند.

*******

«كيومرث پوراحمد» كارگردان بسيار هوشمند و دانايي است. به خاطر قصه هاي مجيدش و به خاطر جمعه هايي كه ما را جلو تلويزيون ميخكوب مي كرد بسيار قابل احترام است. كودكي و نوجواني ما با مجيد و مادربزرگش سپري شد. بسيار خنديديدم و بسيار گريه كرديم. از همانجا نام پوراحمد را به خاطر سپرديم و هر جا كه نامي از او بود با اشتياق دنبالش كرديم. هنوز هم كه هنوز است اندك نوشته هاي وي در مجله فيلم را بهترين نوشته ها و يا خاطرات سينمايي مي دانم كه تا بحال خوانده ام. پوراحمد حتي در سريال سرنخ بسيار موفق عمل كرد. سريالي پليسي ساخت كه صدرصد ايراني بود. از همانجا هم بود كه فروتن به جامعه هنري ايران معرفي شد. خواهران غريبش را بارها با دوستانم با همان حال و هواي بچه دبيرستاني خوابگاهي در سينما ديديم. حتي به اين هم قانع نشديم و نوار موسيقي اش را خريديم و اينقدر از فيلم و نوار تعريف كرديم كه مسوول خوابگاهمان آن را از بلندگو براي همه پخش كرد. پوراحمد در فيلم شب يلدا با لوكيشن محدود و دو بازيگر توانايي خود را در كارگرداني و فيلمسازي ثابت كرد. بنابراين مي توان گفت پوراحمد كارش را خوب بلد است.  

********

شايد بيش از ده بار فيلم «سلطان قلبها» را ديده ام. هر بار هم در صحنه هايي از فيلم چشمانم پر از اشك شده است. دو ماه پيش به لطف شبكه هاي ماهواره اي دو روز پشت سر هم اين فيلم را ديدم و عجيب است كه خسته هم نشدم. فيلم شايد از لحاظ تكنيكهاي فيلمسازي، فيلم قوي نباشد ولي حسي در فيلم هست كه آدم را به تماشاي دوباره و دوباره فيلم تشويق مي كند.

*********

ديروز پس از مدتها به سينما رفتم. «گل يخ». دليل انتخاب اين فيلم هم علاقه ام به كيومرث پوراحمد بود و هم اينكه شنيده و خوانده بودم اين فيلم بر اساس فيلم سلطان قلبها ساخته شده است. انتظار داشتم فيلمي خوش ساخت را ببينم كه تا آخر مرا درگير خود كند چرا كه هم پوراحمد در مقام كارگرداني و نويسندگي از فردين بالاتر است و هم اينكه سينماي ايران چهل سالي پيشرفته تر شده است. اما اين فيلم مرا به كلي نااميد كرد و مطمئنم كه خيلي هاي ديگر نيز مثل من ناراحت از سينما بيرون رفتند مخصوصا آنهايي كه سلطان قلبهاي فردين را ديده بودند.

پوراحمد خود گفته است كه اين فيلم را براي اداي دين به فردين و براي گيشه ساخته است. اما يا صحيح است كه كارگرداني مثل پوراحمد با بي حوصلگي كامل فيلمي بسازد و بدون اينكه به فكر رضايت مخاطبش باشد فقط به فكر خالي كردن جيب وي باشد؟ گل يخ مطمئنا خواهد فروخت. به اعتبار فردين و سلطان قلبهايش بسيار خوب هم خواهد فروخت. اما هر چقدر مخاطب اين فيلم بيشتر باشد پوراحمد ضرر خواهد كرد. «گل يخ» فيلمنامه ندارد. صحنه هايي از خود كارگردان، تهيه كننده و ... پشت سر هم گذاشته شده اند تا زمان فيلم افزايش پيدا كند. صحنه هاي زلزله فيلم به شدت ضعيف و ساختگي به نظر مي رسند. فيلم بر خلاف سلطان قلبها اصلا كشش ندارد. باور كنيد خدا خدا مي كردم كه فيلم تمام شود و بيش از اين از پوراحمد آزرده نشوم. گل يخ نام گلاب آدينه را به عنوان بازيگردان در تيتراژ خود دارد اما متاسفانه بازي ها به شدت ضعيفند حتي گوهر خيرانديش. ويشكا آسايش در فيلم سرگردان است، گلزار هم طبق معمول فقط خوش تيپ است (تنها بازي خوب گلزار در فيلم بوتيك بود، آن هم به دليل حضور بسيار قدرتمند گلشيفته فراهاني كه با بازي هنرمندانه اش گلزار را هم مجبور به واكنش مي كرد) و الناز شاكردوست هم فقط خوشگل است و چشم رنگي.

نكته ديگر اينكه سازندگان فيلم احتمالا نمي دانسته اند كه فيلم را براي چه طيفي مي سازند. خواهران غريب براي كودكان ساخته شده بود و فيلم خوش ساخت و تر و تميزي هم بود. به همين دليل هم بسيار پرمخاطب شد و اكثر بينندگانش را نيز راضي كرد. اما گل يخ، متاسفانه، فاقد اين ويژگي است. دليل آن هم شايد اين باشد كه فيلم با سلطان قلبها مقايسه مي شود.

فيلم جايي كه بايد تمام شود، شروع مي شود. زماني كه خاطره مي فهمد كه كيوان كامياران پدرش مي باشد،‌ مثلا بايد اوج فيلم باشد يا صحنه اي كه ترگل با عباس باهم رودررو مي شوند بايستي اوج درام فيلم باشد. اما چنين نمي شود و اين موقعيتها به راحتي از دست مي روند و لج بيننده را در مي آورند. طرد عباس از سوي ترگل گرچه شايد اندكي منطقي نمايد،‌ اما بازگشت وي به هيچ وجه با كليت فيلم هماهنگ نيست. باور كنيد حاضرم هزاران بار صحنه آخر فيلم سلطان قلبها را ببينم و ترانه آخر فيلم را با فردين لب خواني كنم اما حاضر نيستم بار ديگر به تماشاي گل يخ بنشينم. نه گلزار مي تواند فردين باشد و نه الناز شاكردوست با همه خوشگلي اش «آذر شيوا» و نه دخترك فيلم گل يخ مي تواند «ليلا فروهر» باشد. به همين دلايل ساده گل يخ به زودي فراموش خواهد شد ولي سلطان قلبها همچنان محبوب باقي خواهد ماند.

********

گل يخ واقعا اداي ديني است به سينماي فردين و فردينيسم. گل يخ ثابت مي كند كه حتي با داشتن سواد سينمايي بالا نمي توان فيلمي ساخت كه عمري در خاطره مردم باقي بماند. به اعتقاد من گل يخ، خدمت بزرگي به فردين و فيلمهاي وي مي كند و راز ماندگاري فيلمهايي نظير سلطان قلبها را آشكارتر مي كند...شايد پوراحمد تعمدا اين كار را كرده باشد....

+ روح اله فرج زاده ; ۱٠:۱٢ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۳/۱٢/٢٤
    پيام هاي ديگران ()   

 

آيا كسي كه عاشق است حق كشتن خود و معشوقش را دارد؟

بارها در روزنامه ها خوانده و در خبرها شنيده ايم كه مثلا دو نفر كه همديگر را دوست داشتند به دليل مخالفت خانواده ها با ازدواجشان يا هر دليل ديگري دست به خودكشي زده اند. در اكثر موارد پسر يا دختر گلوله اي به طرف مقابل زده و پس از آن خود را نيز از بين مي برند. آيا واقعا اين كار درست است؟ آيا تا به حال به اين فكر كرده ايد كه اگر در چنين موقعيتهايي قرار بگيريد چه مي كنيد؟

پاسخ به اين سوال زياد هم ساده نيست. تا حدود زيادي هم بستگي به تعريف طرفين از عشق و جهان بيني خاص افراد دارد. اما آيا كسي كه گلوله اي را در مغز معشوقش خالي مي كند براستي عاشق است؟ صورت كثيف اين مساله اسيدپاشي است. كسي كه بر اثر شنيدن جواب نه از خانواده معشوق يا معشوقه اش اقدام به از بين بردن زيبايي وي مي كند شايسته لقب عشق نيست. چه به عشق اعتقاد داشته باشيم و چه نداشته باشيم چنين فردي، شخصيتي متكبر و مغرور است كه جز خود و آينده خودش چيز ديگري نمي بيند و همه را براي خود مي خواهد و چون نمي تواند به خواسته اش برسد نمي تواند ببيند كه طرف مقابلش نيز به خواسته اش برسد. چنين فردي بيماري است كه فقط لايق صفت حيوان است و لاغير.

مساله اول اندكي فرق مي كند. اينكه دو تن به يكباره چشم از زندگي خويش مي شويند و همديگر را فدا مي كنند مساله اي است كه به راحتي قابل توجيه نيست. اگر فرض كنيم كه اين كار از روي منطق و نه از روي احساسات جواني انجام مي گيرد (در حاليكه در اكثر موارد اينگونه نيست)، بايستي در اساس عشق شك كرد. عشق اگر عشق باشد به آدمي انگيزه زندگي مي دهد. به اعتقاد من در شيوه عاشقي معشوق بهانه اي بيش نيست. دل بستن به معشوق در فرآيند عشقي كه من بدان اعتقاد دارم نوعي گمراهي در رفتن راه عشق است. فردي كه عاشق است به زندگي عشق مي ورزد و با نيرويي كه با اين عشق به دست مي آورد به جنگ مشكلات و مصائب زندگي مي رود. با اين نگاه فردي كه با ديدن مشكلات پيشنهاد خودكشي را به معشوقش مي دهد داراي ذهني بيمار است كه در واقع لياقت زندگي كردن را ندارد و معناي عشق را در وصال جسماني معشوقش تصور كرده است. فراموش نكنيم خودكشي فقط براي كساني مجاز است كه بر زندگي غلبه كرده اند نه كساني كه مشكلات زندگي بر آنها فايق آمده است. باز هم مي گويم اساس عشق، زندگي است و هر كس كه به نام عشق زندگي خود و يا فردي ديگر را تباه مي كند شايسته لقب عشق نيست. نمي گويم لقب مقدس عشق چرا كه عشق امري است دنيوي و قداستي هم در آن نيست.

+ روح اله فرج زاده ; ۳:٢۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۳/۱٢/٢۳
    پيام هاي ديگران ()   

 

زمانی بود که دارندگان پاسپورت ايرانی صاحب اعتبار و غرور بودند. يکی می گفت با پاسپورت ايرانی برای رفتن به برخی کشورهای اروپايی اصلا نيازی به ويزا نبود و برای رفتن به ساير کشورها هم گرفتن ويزا حداکثر دو يا سه روز طول می کشيد.
سه سال پيش سفارت آمريکا در دوبی به بسياری از دانشجويان ايرانی ويزا نداد و هم اکنون نيز گرفتن ويزای آمريکا برای يک ايرانی چيزی در حد معجزه شده است. کشورهای اروپايی هم شرايط خود را بسيار سخت کرده اند و ايرانيان برای گرفتن ويزا برای يکی از اين کشورها بايد از هفتخوان رستم بگذرند.
دو سال پيش همراه ۷ تن از دوستان ايرانی و دوستانی از کلمبيا، هند و ونزوئلا برای گرفتن ويزای کانادا به سفارت اين کشور رفته بوديم. ويزای دوستانمان در عرض يک ربع آماده شد و به ما ايرانيها دسته جمعی گفتند که شرمنده بايد دو هفته ای صبر کنيد. با وجود ارايه ضمانتهای لازم از سوی دانشگاه دلفت ويزای ما يک ماه طول کشيد...و چقدر ما در اين يک ماه تحقير شديم. همان روز در سفارت کانادا وقتی ناراحت برمی گشتم خانمی ایرانی به من نگاه کرد و با نشان دادن گرين کاردش گفت: «پسرم چاره کارت اينه. به يکی از اين کشورهای اروپايی پناهنده شو و خودت را راحت کن»
به کشورهای آمريکاي شمالی و اروپا اندکی حق می دهيم. اما آنچه اين روزها در سفارتخانه های کشورهای عربی بر سر ايرانيان می آيد بسیار تاسف آور و مایه شرم حکومتیهاست. سال قبل کشور امارات از دادن ویزا به یکی از دانشجویان ایرانی خودداری کرده بود. امسال هم سفارت بحرین در ایران از دادن ویزا به دو تن از دوستانم که قرار بود برای ارایه مقاله ای علمی به آنجا بروند امتناع کرده است. دوستم می گفت خود سفارتی ها می گویند که دادن ویزا حداکثر یک هفته طول می کشد ولی برای آنها بدون ارایه هیچ دلیلی بیش از ۳ هفته است که ویزا صادر نشده است. این حکایت تحصیلکردگان و کسانی است که برای انتقال دانش و تجربه به آن کشور می روند حال ببینید مردم عادی چه وضعیتی خواهند داشت.
ایرانی بودن در حد یک ننگ برای جهانیان معنی شده است و متاسفانه باید گفت عملکرد حکومت ایران بیش از همه بر به وجود آمدن این وضعیت تاثیر گذاشته است. ببینید کار را به جایی رسانده اند که کشورهایی نظیر امارات و بحرین و قطر نیز دیگر حضور ایرانیها در کشور خودشان را به ضرر امنیتشان می دانند....

+ روح اله فرج زاده ; ۸:۱٥ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۳/۱٢/۱٩
    پيام هاي ديگران ()   

 

همانطور كه قبلا هم گفتم هفته پيش براي شركت در يك دوره آموزشي به اهواز رفته بودم. فرصتي پيش آمد و در كلاس يكي از با شخصيت ترين اساتيد ايراني نشستم. پروفسور عباس فيروزآبادي،‌ استاد فعلي دانشگاه ييل آمريكا (جرج بوش فارغ التحصيل و جزو هيات امناي اين دانشگاه است) و استاد دانشگاههاي امپريال كالج انگليس، استنفورد و تگزاس آستين آمريكاست كه داراي بيش از يكصد مقاله و يك كتاب بسيار ارزشمند در صنعت نفت به نام «ترموديناميك مخازن هيدروكربوري». دكتر فيروزآبادي، ليسانس خود را از دانشگاه نفت آبادان و فوق ليسانس و دكتراي خود را در رشته مهندسي گاز از دانشگاه ايلونويز امريكا دريافت كرده است.

اما آنچه در اين يك هفته براي من بسيار جالب بود نه علم دكتر كه متانت و اخلاق وي بود. بسيار بسيار خوش اخلاق. با گشاده رويي كامل به تمام سوالات با حوصله جواب مي داد و حتي سعي مي كرد كه خود نيز از سوال كننده پديده هاي تجربي جديد را ياد بگيرد. هميشه هم لبخندي بر گوشه لبهاي دكتر بود و پيچيده ترين مسايل را به ساده ترين و قابل فهم ترين شكل ممكن بيان مي كرد.

نمي خواهم بگويم كه اي كاش دكتر مي آمدند ايران و اينجا مي ماندند. چرا كه اگر دكتر در ايران مي ماند هيچگاه با امكانات موجود نمي توانست تحقيقات خود را كه بيشتر آنها نيازمند تجهيزات آزمايشگاهي پبشرفته هستند انجام داده و به اين درجه علمي در رشته مهندسي شيمي و نفت دست يابند. ولي اي كاش مي شد بستری فراهم شود تا امثال دكتر فيروزآبادي كه تعدادشان زياد هم هست سالي دو سه بار به ايران بيايند و تجربيات و دانش خود را در اختيار جوانان اين مرزوبوم بگذارند.

+ روح اله فرج زاده ; ۳:۱٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۳/۱٢/۱۸
    پيام هاي ديگران ()   

 

حسوديم ميشه به صورتی که بهش نگاه می کنی و لبخند می زنی.

حسوديم ميشه به چشمايی که توشون نگاه می کنی و با «دوست دارم» اشکشون رو در می آری.

اميد، تنها بهانه و عذر زندگی کردن است. کسی که اميد ندارد بهانه ای برای زنده ماندن ندارد و در حقيقت مرده ای متحرک است و مصداق اين شعر فرخی يزدی:

زندگی کردن من مردن تدريجی بود              آنچه جان کند تنم، عمر حسابش کردم

+ روح اله فرج زاده ; ٤:۱٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۳/۱٢/۱٧
    پيام هاي ديگران ()   

 

هفته گذشته براي شركت در يك دوره رفته بودم اهواز. به همين دليل هم نشد كه در وبلاگم بنويسم. از همه دوستاني كه به وبلاگم سر زدند و مطلب جديدي را نديدند معذرت مي خواهم.

گاهي اوقات ماها دچار توهماتي مي شويم كه متاسفانه بر اساس همان توهمات هم تصميماتي مي گيريم و يا حرفهايي مي زنيم كه ممكن است از واقعيت بسيار به دور باشد. بدترين حالت هم زماني است كه يك نفر ديگر حرف ما را تاييد كند آن موقع ديگر واويلاست. درباره دوستان خود بدون در نظر گرفتن تمام واقعيات قضاوت نكنيم و خود را از آنها دورتر نكنيم...

+ روح اله فرج زاده ; ۸:٢٩ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۳/۱٢/۱٥
    پيام هاي ديگران ()   

 

آيا هدف وسيله را توجيه می کند؟ (قسمت سوم)

حسين تا كشته شود نزديك به 300 عدد تير مي خورد. 300 تير در بدن؟؟؟؟ محال است كه 300 تير در بدن انسان جاي بگيرند. غلو تا چه اندازه؟ دروغ پردازي چرا؟ انگار كه بزرگي آدمها به تعداد تيرهايي است كه مي خورند. مگر گاندي چه جثه اي داشت كه اين چنين در تاريخ بزرگ مانده است، آن هم گاندي كه الگوي خود را حسين بن علي و مظلوميت وي مي دانست.
پاي منبري نشسته بودم. روحاني محترم داشت براي خودش قصه بافي مي كرد. زماني كه حسين كشته شد در صحراي كربلا طوفاني به پا شد. اين طوفان آنچنان شديد بود  كه هيچ كس حتي يك قدمي خود را نمي توانست ببيند. اين طوفان چندين روز طول كشيد. به همين سادگي. خيال پردازي مي كنند. «حسين سه بار مشتش را با خون علي اصغر پر كرد و به آسمان پاشيد». مگر يك طفل شش ماهه چقدر خون دارد كه حسين بتواند سه بار مشتش را با آن پر كند. اما اين روحاني اينها را گفت و گفت تا برسد به نكته اي كه براي گفتنش مامور شده بود: «هر زمانه اي يزيدي دارد. يزيد دوره حسين پسر معاويه بود. يزيد دوره ما هم وزير راهي است كه براي تجهيز اتاق خود يك ميليارد و هفتصد و پنجاه تومان، بله يك ميليارد و هفتصد و پنجاه تومان، خرج مي كند». به همين سادگي حسين و كربلا و يزيد و علي اصغر خرج يك تهمت و انگ سياسي مي شود. 
اينگونه است كه جسم حسين و كربلاييان وسيله اي مي شود براي رسيدن به اهدافي كه جز ظاهر دين به چيز ديگري نظر ندارند.

+ روح اله فرج زاده ; ۱:۱٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۳/۱٢/۸
    پيام هاي ديگران ()   

 

آيا هدف وسيله را توجيه مي كند؟ (قسمت دوم)

 

اين روزها در كوچه و خيابان شاهد نوع ديگري از سوءاستفاده از همه چيز براي برآورده شدن نيات و اهداف عده اي خاص در كشور هستيم. حسين نامي بزرگ در تاريخ اسلام است، در اين شكي نيست. اهداف بزرگي هم در سر داشت و به خاطر همان اهداف هم جان خود و خانواده اش را كف دستش گذاشت و راهي كوفه شد. عاقبت هم شهيد شد. اما آيا براستي از آن همه بزرگي ما به چيزي جز جسم حسين مي گرييم؟

عاشورا و محرم تمام ويژگيهاي يك تراژدي بزرگ را دارند. مردي از تبار بزرگان همراه با ياران خويش به دعوت عده اي شهر و ديار خويش را ترك مي كند. از آن طرف يك لشكر بسيار بزرگ با تمام شروران دنيا به جنگ با او مي آيند. اكثر ياران آن مرد وي را تنها مي گذارند. آب به روي وي و يارانش بسته مي شود. كودكان قافله از بي آبي ناله مي كنند. عموي آنها تاب نمي آورد و براي آوردن آب يك تنه به قلب دشمن مي زند و كشته مي شود. طفل شش ماهه هم در اثر سبعيت دشمن كشته مي شود. يك نفر از آن طرف در يك لحظه توبه مي كند. نماز در بدترين شرايط در حاليكه محافظان در تيررس دشمنند اقامه مي شود و دست آخر آن مرد بزرگ پس از آنكه يارانش كشته شدند نيز كشته مي شود. تراژدي اينجا پايان نمي پذيرد. دشمن سر او را از تن جدا مي كند و براي عبرت ديگران سر نيزه در شهرها گردانده مي شود.

چنين داستان غم انگيزي مي تواند بسط داده شود. ابوالفضل علمدار كربلاست. دست راستش قطع مي شود. علم را به دست چپ مي گيرد. چشم راستش تير مي خورد. باز از اسب نمي افتد. با اين حال باز هم مبارزه مي كند. دست چپش هم قطع مي شود. علم زمين مي افتد. علم را به دندان مي گيرد. اما چگونه چنين چيزي ممكن است؟ ابوالفضل براي به دندان گرفتن علم بايد از اسب پياده مي شده، اگر اينگونه بوده چگونه دوباره سوار اسب شده؟ مگر دشمنان وي همانجا نبوده اند كه وي را بكشند؟

+ روح اله فرج زاده ; ۳:٠۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۳/۱٢/٥
    پيام هاي ديگران ()   

 

آيا هدف وسيله را توجيه مي كند؟ (قسمت اول)

 

فكر مي كنم در يكي از كتابهاي بينش اسلامي دبيرستان نوشته حداد عادل بود كه همه مان خوانديم «هدف وسيله را توجيه نمي كند». آن زمان بسيار به اين جمله فكر كردم. هرجا كه نقدي از ماركسيسم و كمونيسم و لنينيسم مي شد و مي شود اين جمله را به طرق مختلف تكرار مي كنند.

مدتها بود مي خواستم اين مطلب را بنويسم كه به دلايلي نتوانستم. ايام سوگواري امام حسين و مشاهده بعضي حركتها و اعمال باعث شد كه دوباره اين موضوع به ذهنم بيايد.

متاسفانه در جامعه اي زندگي مي كنيم كه «هدف» به بدترين شكل ممكن «وسيله» را توجيه مي كند. قتلهاي زنجيره اي آشكارترين و بديهي ترين مثال موجود است. پشت اين انديشه پليد حفظ چيزي بود به نام اسلام. آن هم اسلامي كه جز عده اي قليل كسي به آن معتقد نيست. چنين اسلامي وقتي هدف باشد، براي حفظ آن مي توان دست به هركاري زد حتي گرفتن جان يك انسان. همگان خوانده ايم كه در قرآن بالاترين نعمت الهي به انسان جان او ذكر شده است و هيچ كس به جز خود خدا مجاز به گرفتن آن نيست ولي وقتي هدف وسيله را توجيه كند، مي توان حتي برخلاف اراده و خواست الهي عمل كرد و جالب اينكه مي توان اين عمل را به اراده و خواست وي هم نسبت داد. در چنين بينش و انديشه اي، مخالف محكوم به حذف است، اگر حذف انديشه ممكن نباشد بايد صاحب انديشه حذف شود. هركاري، انساني يا غير انساني، مجاز است تا رسيدن به «هدف مقدس» آسانتر و سهل تر گردد.

 اين استراتژي بود كه در دوران لنين و استالين در شوروي سابق به كار گرفته مي شد. افراد مجار بودند تنها يك انديشه داشته باشند و آن هم ايده و قرائت خاص حكومت موجود از آموزه هاي ماركس و هگل بود. هيچ كس نمي توانست «مخالف وضع موجود» باشد وگرنه ابتدا به سلولهاي اعترافگيري و توبه نويسي برده مي شد و پس از اعتراف يا كشته مي شد و يا در صورت خوش شانسي تبعيد مي شد. حتي علوم هم بايستي در خدمت آنها مي بود و گرنه جايي در دانشگاههاي شوروي نداشت. به همين دليل هم بسياري از دانشمندان روسي ناگزير به فرار از كشور شدند.

+ روح اله فرج زاده ; ۱۱:٢۸ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۳/۱٢/٤
    پيام هاي ديگران ()